سیده فاطمهسیده فاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

baran

شیرزن

نفس من ازهیچی نمیترسه باور نمیکنید عاشق اسب سواریه سوارشم بکنیم دیگه پیاده نمیشه تازه اسب که خوبه بدتراز اون هست سگ .گربه وتازه گیا میخواد مارمولک بگیره که مامانیش نمیزاره فاطمه جان نظرت چیه بزرگ شدی شکارچی بشی؟   ...
10 خرداد 1391

خیار

نفس اومده بود خونمون داشت خیار میخورد میخواستیم ازش عکس بگیریم اما خانوم قبول نکرد خیار روبزاره کنار ...
8 خرداد 1391

هرروز مهمانی

فاطمه بامامان وباباش هرروز میان خونه ی مامان جون مهمانی(خونه ی بابام )اگر یه ساعت تاخیر داشته باشن فورا بابا جون ومامان جون زنگ میزنن سراغشونو میگیرن .است می نفس تا میاد خونمون اول سراغ مامان جون وبابا جونو میگیره بعد یه راستو میره تواتاقه عمه نادیا(خودم)تمام وسایل آرایشی ولاکامو خراب کرده دیگه از روی اجبار وقتی سرکارم دراتاقموقفل میکنم البته اینم بگم اگرکسی درغیاب من ازکنار اتاقم ردبشه نفس بهم میگه(میدونم گزارش دادن کاره بدیه امایادتون نره بدلیل ناشنوا بودن فاطمه درک بعضی مسائل  برا فاطمه سخته) . دیشب مثل هرشب نفس اومدخونمون وقبول نکرد با مامان اینا برگرده خونشون منم به مامانش قول دادم خودم بعدا ببرمش خونشون . منم...
8 خرداد 1391

ماهی

خانمی ما خیلی خوب غذا میخوره وهمه ی غذاهارم دوست داره مخصوصا ماهی اینم بگم ما خوزستانیا خیلی ماهی میخوریم والبته مامان جون فاطمه (مامان خودم )خیلی ماهی درست میکنه وهروقت ما ماهی داریم مامان جون دعوتشون میکنه دراین مورد منو فاطمه باهم  تفهم نداریم(آخه عمه ازماهی بدش میاد)اینجا خانومی برا ماهی اشک میریخت خوشحالی بعدازبدست آوردن ماهی خداوکیلی من موندم این آدمیزاده یا گربه؟؟؟؟؟؟ ...
3 خرداد 1391

بدون عنوان

فاطمه خیلی بازی کردنودوست داره و به تنهایی بازی میکنه مثلا ما میبریمش توپارکه بادی خودش بازی میکنه وماالبته به مسول پارک میگیم که ناشنواست بعداز تمام شدن وقت با اشاره بهش میگه وقتش تمامه واونم میادبیرون وبرامون بازی کردنشو توضیح میده ...
3 خرداد 1391

بده

فاطمه ی من دیشب یادگرفته بگه بده من حسابی بوسش کردم و ازشما چه پنهون گازشم گرفتم آخه خنده هاش آدمودیوونه میکنه .میخوام چندتا ازکلماتی که فاطمه بلدرو بنویسم: عیبه - بده - پتو- بال- ماهی -بابا- آب و...
3 خرداد 1391

رفتن به شلمچه

نفس واسه ایام عید تصمیم گرفتیم یه روز مهمانامونوببریم زیارت شلمچه . مامانیت نذرکرده بود توشلمچه پیاده راه بره (واسه اینکه توکمیسیون بشی براعمل)توکه مامانی رودیدی پابرهنه است لج کردی که باید منم پابرهنه راه برم اما چون میترسیدیم پاهای ابریشمیت خراب بشن باشیطونیو خنده ترواز مامانت جداکردیمو توروبا عموعلیرضات فرستادیم جلوتر . توشلمچه یه چندتا تانکوماشینای جنگی بود که مسافرا پیششون عکس میگرفتن اما تومیخواستی پشت فرمونشون بشینی (ای ول به دلو جراتت عمه)خلاصه بعداززیارت که حسابی به تو خوش گذشت و بایه دله آروم که شهدانسیبمون کردن برگشتیم خونه ی باباجون(خونه ی ما)
27 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

نفسم سلام. فاطمه جانم عاشق عکس گرفتنی خدانکنه بخوایم ازت عکس بگیریم باید ساعتها ازوقتمونو صرف عکس گرفتنت بکنیم جالب اینکه باید تک تک عکسارو همون لحظه چک کنی . نفسم توخیلی دستودلبازی آخه حتی سمعکتم باعرفان (پسرعمه نازی)نصف میکنی. اینم عکس توباعرفان اینجا تازه ازشهرستان اومده بودیم . ای عمه قربون خندهات
26 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام تپش قلبم . اول میخوام معرفیت کنم تا دوستام بهتر بشناسنت نفسم. فاطمه تنها برادرزاده ی منه البته یه خواهرزاده دارم .فاطمه مادرزادی ناشنواست البته بسیار باهوش وکنجکاو فاطمه برعکس همه ی بچه ها توسنی که باید تمام وقتشوبه بازیوکارتون دیدن تمام میکرد ازبچگی میرفت کلاس تا آماده ی عمل میشد وچون توشهرماکلاس آموزش وجودنداشت باید تااهواز میبردیمش. حالا بعدازگذشت تمام روزای سخت برای عمل کاشت حلزون کمیسیون شده ومنتظر عملشیم فاطمه اصلا بچه ی لوسی نیست وتمام کاراشو خودش انجام میده ازغذاخوردن تا لباس پوشیدن.
25 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به baran می باشد